Saturday, October 20, 2007

ما هم در خاوران نابود شديم

ما هم در خاوران نابود شديم
گزارشي از فرزندان اعداميان دهه 60 - یکشنبه 29 مهر 1386 [2007.10.21]

سورنا کياني
گوشه اي، جدا از جمعيت روي زمين نشسته است و هق هق مي کند. لرزش شانه هايش را از دور مي تواني ببيني. نزديکتر ‏مي شوم. بر سرو روي خويش خاک مي ريزد... و با ضجه اي از ته حلقوم فرياد مي زند: "چرا؟ آخه چرا؟" جمعيت ‏مشغول خواندن بيانيه است. کسي به او توجه نمي کند... دخترک آهسته آهسته هق هق هايش خاموشي مي گيرد...او از حال ‏رفته.پسري اشک در چشم دور تر ايستاده است. نزديک مي آيد زير شانه هاي دختر را مي گيرد و به زحمت از جا بلندش ‏مي کند. بي توجه به جمعيت آنجا را ترک مي کنند.آن دوبچه هاي اعدام هستند؛ بچه هاي زنان و مردان بردار شده سال هاي ‏‏60.‏
اينجا گورستان خاوران است ـ گلزار خاوران- جايي در حومه هاي کپک زده ي تهران که اکنون شهرتي جهاني دارد. اينجا ‏مدفن دست کم 5 هزار مخالف سياسي جمهوري اسلامي است که به جوخه ي اعدام سپرده شدند. در مورد کم و کيف اين ‏اعدامها تا کنون بسيار گفته اند و نوشته اند. انتشار کتاب خاطرات آيت الله منتظري هم بسياري از زواياي پنهان اعدامهاي ‏سال 67 را مشخص کرد. ‏
طي اين سالها، همه ي گروههاي سياسي و آن بخش از افکار عمومي که قضيه ي اعدامهاي دهه ي 60 و خصوصا سال 67 ‏را دنبال مي کنند، بيشتر به دنبال کشف حقيقت و مجازات عاملين و آمرين بوده اند. کمتر کسي اما در اين سالها سراغي از ‏خانواده هاي اين اعداميان گرفته است. کمتر کسي سراغ فرزندان اين اعداميان را گرفته است تا ببيند فرزندان اين "شهدايي" ‏که شهريور هر سال در رثايشان چکامه ها خوانده مي شود چگونه روزگار مي گذرانند. ‏
‏"روناک" يکي از دهها و بلکه صدها انساني است که والدين خود را طي کشتارهاي دهه ي 60 از دست دادند. او آنقدر ‏خوش شانس نبود که حداقل يکي از والدينش زنده بماند تا از آن ديگري برايش بگويد. پدر و مادر او هر دو در سال 61 ‏زماني که روناک هنوز يکساله نشده بود اعدام شدند. او حتي دقيقا از مدفن آنها خبر ندارد:‏‎ ‎‏"مي گويند آنها هم، همانجا ‏هستند، در خاوران."‏
وقتي از وابستگي گروهي پدر و مادرش مي پرسم پاسخ مي شنوم که: "چه تفاوتي مي کند.آنچه مهم است اين است که آنها ‏ديگر زنده نيستند".‏
روناک اکنون دختري 26 ساله است و دانش آموخته ي ادبيات فارسي. پايان نامه اش را در مورد "مثنوي معنوي" نوشته ‏است. ‏
‎‎او اين سالها را چگونه گذرانده است؟‎‎‏"سخت، خيلي سخت. نه فقط پدر و مادر من که بسياري ديگر از اقوام ما در آن سالها يا اعدام شدند و يا به زندان رفتند. ‏بسياري هم ايران را ترک کردند و مرا اينجا جا گذاشتند." ‏
‎‎پس سالهاي کودکي را چگونه گذرانده اي؟‎‎‏" مادر من دوست متمولي داشت که هنرمند بود و هيچ علاقه اي هم به سياست نداشت. او از من و پسر عمه ام که او هم پدر ‏و مادرش هر دو اعدام شدند مراقبت کرد".‏
‏"کيارش" پسر عمه ي روناک است. [البته با اين توضيح که اين نام مستعار اوست.نامي که مادرش دوست داشت نام او ‏باشد] کيارش يک فعال نسبتا شناخته شده ي دانشجويي است که مقالات متعددي از او در روزنامه هاي داخلي و سايت هاي ‏اينترنتي منتشر شده است. کيارش توضيح مي دهد که چگونه روناک تا 7 سالگي حتي شناسنامه هم نداشته و آن خانمي که ‏آنها را بزرگ کرده تنها با اعمال نفوذ و رشوه توانست يک شناسنامه براي روناک جور کند.‏
وقتي با تعجب و ناباوري دليل عدم صدور شناسنامه را مي پرسم در پاسخ مي گويد:‏‏"آنها تحت اين عنوان که اينها مسلمان زاده نيستند براي ما شناسنامه صادر نمي کردند. اين مسئله در مورد کساني که پدر و ‏مادرشان هر دو کمونيست بودند و هر دو اعدام شده بودند بيشتر اتفاق مي افتاد."‏
کيارش خود تمام اين سالها را با شناسنامه ي پسر عموي هم سن و سال، اما فوت شده اش زندگي کرده. او توضيح مي دهد ‏که به تازگي به دنبال يک دعواي حقوقي عمويش واقعيت را به سازمان ثبت گفته و حالا شناسنامه ي کيارش باطل شده ‏است.کيارش حالا نه تنها در سن25 سالگي شناسنامه ندارد بلکه از سوي سازمان ثبت به "استفاده ي غير قانوني از اوراق ‏هويت غير" هم متهم است. کيارش اکنون گرفتار درد سر بزرگي شده است. "بدون آن اوراق هويت انگار که من وجود ‏ندارم."‏
چرا طي اين سالها از ايران نرفتيد؟ مگر اقوامتان و دوستان و همفکران پدر و مادرهايتان خارج از کشور نبودند؟نگاهي آميخته به تاسف و بعد صداي بغض کرده ي روناک:‏‎ ‎‏"شرح اين هجران و اين خون جگر/اين زمان بگذار تا وقتي ‏دگر"‏
‏"از 7-8 سالگي من و کيارش از هم جدا شديم، من با همان دوست مامان که به او خاله مي گفتيم زندگي کردم، ولي کيارش ‏به يکي از اقوام سپرده شد. آنها ولي خيلي بيشتر از جمهوري اسلامي کيارش را اذيت کردند. اين بدبختي در انتظار من هم ‏بود. وقتي که از 13 سالگي مجبور شدم با دايي خودم زندگي کنم."‏
کيارش مي گويد:‏‎ ‎‏"از فرزندان اعداميان آنهايي که به خارج از کشور رفتند، تا آنجايي که مي دانم خوشبختانه اکثرشان ‏زندگيهاي نسبتا خوبي دارند. اما آنهايي که به هر دليل در ايران مانده اند وضعيت متفاوتي دارند.از آنهايي که من مي شناسم ‏برخي از ما بهترند و برخي خيلي بدتر از ما".‏
‏"بعضي وقتها در جامعه مشکل پيدا مي کنيم. مثلا وقتي از شغل پدر و مادرمان مي پرسند. واقعا نمي دانيم چه بايد بگوييم. ‏خصوصا در رابطه با دوستان و همکلاسيها اين مشکل خيلي بيشتر است. خب به همه که نمي توانيم واقعيت را بگوييم." ‏اينها را روناک مي گويد.‏
کيارش که بر خلاف روناک ميل زيادي براي مشارکت در فعاليتهاي سياسي دارد. معتقد است:‏‎ ‎‏"يک طرف اين داستان ‏جمهوري اسلامي است که بدون شک متهم درجه اول پرونده ي قتل عام دهه ي 60 است. يک طرف اين قضيه هم اما آن ‏دسته از گروههاي اپوزيسيون هستند که سراب مبارزه ي مسلحانه با جمهوري اسلامي را در برابر پدر و مادرهاي ما ‏گذاشتند. از نظر من آنها هم متهمند، همانهايي که هنوز بدون ذره اي پشيماني بر تنور سرد مارکسيسم انقلابي و مبارزه ي ‏خلقي و توده اي مي دمند. آنها از قبر و جنازه ي پدر و مادرهاي ما سپر بلا ساخته اند تا از نقد مصون بمانند. بدون اينکه ‏نقش خودشان را در اين واقعه بپذيرند. هر وقت هم با نقدي مواجه مي شوند خاوران را به رخ مي کشند.حتي به رخ ما که ‏تمام زندگيمان در خاوران نابود شد. آنها به ما مي گويند کشتگان خاوران ربطي به خانواده هايشان ندارند. آنها ميراث ‏رفقايشان هستند."‏
روناک مي گويد: "آنها پدر و مادرهاي ما را که جواناني پاک و آکنده از شور وآرمان بودند دو دستي تحويل مارهاي شانه ‏ي ضحاک دادند. من آنها را نمي بخشم و هيچ کمکي را هم از آنها قبول نمي کنم. همين طور که هيچ وقت جمهوري اسلامي ‏را نمي بخشم".‏
و کيارش چنين پي مي گيرد:‏‎ ‎‏"آنها هر سال شهريور به خاوران مي آيندو بيانيه هايشان را مي خوانند. در آلمان و سوئد و ‏نميدانم کجا و کجا مراسم مي گيرند. اما برنامه ي شان که تمام شد به خانه هايشان مي روند و فرزندانشان را در آغوش مي ‏گيرند يا دست محبت پدر و مادر را بر سر و صورت خود احساس مي کنند. براي ما ولي از اين شهريور تا آن شهريور ‏آنچه باقي مي ماند رنج است و رنج و ديگر هيچ".‏

No comments: